آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بغض

 

کامیون آمده بود و وسایلش را بار زده بود که ببرد مشهد. خودش بعد از نزدیک یک ماه و نیم آمده بود برای خداحافظی. عکس های خانه ای را که آنجا اجاره کرده بودند نشانم داد. من لبخند می زدم اما حرف، نه ... نفس ام یک جاهایی جا می ماند از لحظه ها.

یک رنده ی خارجی برای خانه ی خودمان خریده بودم که روی میز کنار در بود. موقع رفتن چشمش به رنده افتاد و گفت که او هم می خواهد رنده بخرد. برداشت نگاهش کرد گفت : "چند ؟ ... از کجا؟... " همانطور که رنده دستش بود گفتم :" این مال تو!... من یکی مثل همین می خرم... " مرا نگاه کرد و او هم لبخند زد. بعدش اضافه کردم:" هر وقت با این رنده کردی یاد من بیافت، منم هر وقت با اون رنده کردم یاد تو ... " بغضی که از اول ِ آمدنش توی گلویم حفظش کرده بودم شکست. بغلش کردم و زار زار هر دو گریه کردیم...

+ کتا ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٠
comment نظرات ()