آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
صفر:
توی این سه سال و اندی که من دارم این وبلاگو می نویسم خودم یادم نمیاد این همه نوشتنم نیاد.
ساکتم.
نمی دانم مثل چه چیز
شاید مثل
خود سکوت
.
مخاطب درونی سیخونک می زنه که حرف بزن. یه چیزی بگو. من هی می گم هیچی ندارم بگم. مخاطب درونی منو می زنه کنار و خودش میاد می شینه پای کامپیوتر و شروع می کنه به تایپ کردن. حالا من شدم مخاطب درونی ِ اون و ساکت نشستم روی تخت و دارم تماشا ش می کنم!
:
یک:
کم کم جدی جدی داریم می ریم اون خونه. البته نه اینکه کار ِ امروز یا فردا باشه احتمالن تا یکی دو هفته ی دیگه.
دو:
دیروز صبح رفتیم بهشت زهرا. من از بعد از چهلم دیگه نرفته بودم. باید اعتراف کنم که فقط به احترام عمه م رفتم. به کسی هم نگفتیم که میریم. من بودم و حمید و عمه م. کمی آب و جارو کردیم روی سنگ سپید مزار پدر را و بیست شاخه گلایول سپید را شکاندیم و چیدیم دور اسمش.
... سه :
حالا مخاطب درونی می گه دفتر چه مو بدم بهش. من می گم دفتر چه م مال خودمه و به اون ربطی نداره چی توش نوشتم. اما اون با اخم دفتر چه مو از توی کیفم در میاره و من حوصله ندارم باهاش درگیر بشم. اینم از روی دفتر چه م می نویسه و من هر چی بهش می گم این ادیت می خواد گوش نمیده:
پراکنده ام
نه مثل برگ هایی از یک درخت
که باد می پراکندشان
پراکنده ام
مثل همه ی آنچه که
یک گرد باد
با خود به هوا می برد...
چهار:
لادن داره امروز با کامیون وسایل خونه شو می بره مشهد...