آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یک:
پارسال این وقت که ساعت حدود دوازده و نیم ظهر است، هنوز پدرم زنده بود. چقدر سخت است تحمل این ایام.
من گمان نمی کردم حوالی سالگرد از دست دادن کسی با یک هفته پیش و یک هفته بعدش تفاوتی داشته باشد، اما می بینم که دارد. آدم نیاز به تسلی پیدا می کند.
چشم هایم را می بندم و نفس های عمیق می کشم...
دو:
این وسط فردا شب عروسی دعوت شده ایم. من می گویم نمی شود برویم. صبحش که صبح سالگرد خاکسپاری پدر است می خواهیم برویم بهشت زهرا. حمید می گوید:"چه اشکالی دارد!" اما برای من راحت نیست که شب سالگرد از دست دادن پدرم بروم عروسی. این نکته ی غیر قابل فهمی است؟