آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

امروز

 

امروز از صبح رفته بودم آن خانه. کمی نظافت. کمی تماشای در و دیوار. کمی تماشای گلبرگ های گل توری ِ حیاط در باد کمی استنشاق بوی باران. کمی هم چشم بستن در درگاهی پنجره رو به البرز، میان ِ باد وقتی که دانه ها باران را به صورتت می زند ...

 مقداری لباس های نوین را هم بردم. عصر با حمید رفتیم کمی هم خرید. البته خرید های کمی نبود. مبارکمان باشد ! ماشین لباسشویی و یخچال. یخچال چون یخچال قبلی را گذاشته ایم توی شرکت و یخچال قبلی شرکت را داده ایم برای استفاده ی کارگر ها. ماشین لباسشویی چون من توی این پانزده سال ماشین لباسشویی نخریده بودم! نه اینکه لباس ها را با دست بشویم اما یک ماشین از این کوچک ها که بیشتر برای لباس بچه استفاده می شود و آب را دستی تویش می ریزند داشتم که با همان روزگار می گذراندم. خرید کردن کار خوبی است اگر آدم نگران قیمتش نباشد و نگران غم نان یکی دو ماه بعد ترش هم نباشد ...

+ کتا ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥
comment نظرات ()