آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فقط کسی ندونه من کجام...

نمی دانم چه می خواهم بنویسم. دلم گرفته. توی خانه الان من هستم و مادر و ساحل و مادر ساحل. به اندازه سه نفر تقریبن ماکارونی مانده بود. من هم رفتم آن را گرم کردم و میز چیدم و سالاد درست کردم و گفتم بروند بخورند. خودم هم یک موز خوردم و یک سیب. نوین با مدرسه رفته اردو و نهار نمی آید. حمید هم نمی دانم می آید یا نه. در هر صورت امروز نهار نپختم.

پرده های آبی ِآن خانه را امروز صبح برده اند. لابد تا به حال نصب هم شده. دلم پر می کشد که بروم ببینم چطور شده. دختر دایی ام زنگ زده که آبشان قطع است و می خواهد بیاید اینجا. کسی حواسش نیست که من دلم همین جوری بی خود بی جهت گرفته .

دلم می خواهد بروم کوه. همین دامنه های البرز خودمان. همین الان. به هیچکس هم نگویم کجا رفته م. بنشینم جایی که منظره شهر پیدا باشد و پاهایم را آویزان کنم و تکان بدهم و شهر غبار گرفته را تماشا کنم.

مخاطب درونی می گه:  چرا انقدر آرزوی دم دستی می کنی؟ تو که داری آرزو می کنی خب آرزو کن بری کنار دریا روی یه صخره بشینی به تماشای موج ها... بعدشم یاد اون هتله می افته که آیدین توی ریدر تماشایش را به اشتراک گذاشته بود. بهش می گم ولی من دوست ندارم برم توی اون هتله. فقط دلم می خواد برم یه جا... هر جا باشه فرقی نداره. فقط کسی ندونه من کجام...

 

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢
comment نظرات ()