آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثال

 

ذهنم هزار جا می رود و دست خالی بر می گردد.

مثل توپ کوچکی که توی یک اتاق بی جاذبه و بی هوا تنها مانده باشد و مدام به همه ی در و دیوار ها بخورد و هیچ چیز مانعش نشود.

 

 

+ کتا ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢
comment نظرات ()