آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک و دو ی عصر جمعه !

یک:

نمی دانم فردا می آید یا پس فردا اما برای برگشتن سارا دارم ثانیه شماری می کنم از دست این جانشین ! الان با ساحل فرستادمشان که بروند  پارک تا ما هم بتوانیم یک نفسی بکشیم...  طفلکی ها خیلی هم خوشحال شدند!

در حقیقت توی این چند روز این خانم هیچ کمکی که به من نکرد هیچ، بلکه ریخت و پاش های دخترش را هم جمع کردیم و سر هر وعده هم دوپرس بیشتر غذا پختیم. این خانم کلن وقتی می دید من می روم توی آشپزخانه به جای اینکه بیاید بگوید چه کمکی از دستش بر می آید، فرار می کرد می رفت تا وقتی که میز کاملن چیده می شد و سالاد درست می شد و غذا کشیده می شد بعد مثل میهمان صدایش می کردیم که بفرمائید نهار! امروز داشتم فکر می کردم مهمان هم حتی می آید یک تعارفی می کند و یک گوشه ی کار را می گیرد!!

دو:

بد جنسانه دلم می خواست با همان یک برنز و بلکه هم کمتر سر و ته کاروان المپیک امسال به هم می رسید اما هادی ساعی یک جوری است که آدم دوستش دارد. مبارکش باشد سومین مدال المپیک!

لبخند

+ کتا ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱
comment نظرات ()