آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فکر

یک:

نمی دانم چرا این حرف ها را می نویسم اما دائم از دیروز توی ذهنم می چرخد. چکارش کنم؟ مخاطب درونی گفت بنویسش شاید از توی دایره ی بسته ی سرت بیرون بیاید !

رفتار ساحل دیروز با رفتار ساحل پری روز از زمین تا آسمان فرق داشت. خیلی آرام بود. پیش از ظهر خوابش برد تا ساعت حدود چهار.شب هم او که دلش برای دیدن پویا نظری پر پر می زد و شب ِ قبل، بعد از دیدن سریال تا خیالش از خوابیدن همه اهل خانه راحت نشده بود نخوابیده بود، حدود ساعت نه و نیم خوابش برد ... من مشکوک شده ام که شاید مادرش بهش قرص خواب داده.

این فکر همه ش تو ی سرم هست و نمی توانم  چیزی بگویم...

.

تصمیم گرفتم این چند روز باقی مانده را تحمل کنم. اما از این به بعد به موسسه بگویم برای اوقات مرخصی  ِ ساراخانم خودم هستم و دیگر کسی را نفرستند.

 

 

 دو:

امروز نوین از ساعت هشت صبح تا دوازده ظهر آزمون جامع دارد. الان سر جلسه است. اولین تجربه ی

امتحان چهار ساعتی ست برایش. عصر هم کلاس پیانو دارد ...

.

پی نوشت: خواندنی روزانه!

+ کتا ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۳۱
comment نظرات ()