آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آدمک سد!

دیروز عصر تصمیم گرفته بودم زنگ بزنم به موسسه پرستاری و بگویم این پرستار را نمی خواهم. اما حمید و نوین نگذاشتند. برای ساحل دلشان سوخت. گفتند اگر به خاطر او ، مادرش در آمد این چند روز را از دست بدهد حتمن خیلی دعوایش می کند! 

 من با وجود ساحل نمی توانم مادرم را توی خانه به امید این پرستار بگذارم و بروم چون اولن که  خیلی شیطان و فضول است و سر هر کمدی بی اجازه می رود حتی وقتی من در خانه ام. چه برسد به وقتی که من در خانه نباشم و دومن چون خودش یک مراقب دائمی می خواهد وگرنه رفتار هایش خیلی خطر ناک است . ممکن است از جایی پرت شود یا چیزی را بشکند یا حتی با شیطنت هایش بلایی سر مادر بیاورد... و وقتی قرار باشد خودم در خانه باشم چه نیازی به وجود پرستار دارم؟

این حرف ها را به حمید و نوین گفتم و دوتایی چشم هایشان را یک جوری معصومانه کردند و نگاهم کردند. من هم نتوانستم زنگ بزنم و عذر این خانم و دخترش ساحل را بخواهم!

امروز عصر میهمان های رودر بایستی دار داریم اینجا. نمی خواهم ساحل شیطان وقتی این خانم های محترم  می آیند دیدن مادرم خانه را روی سرش گذاشته باشد. باید بگویم عصر مادرش ببردش پارک.

آدمک سد!

پی نوشت برای آنها که نمی دانند : سد به معنی آن هپی می باشد.

+ کتا ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۳٠
comment نظرات ()