آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ساحل...

یک: ساعت یازده صبح

حالا باید خودم را بگذارم جای دختر بچه ی پنج ساله ای که مجبور است همراه مادرش برود این خانه و آن خانه به پرستاری از سالمندان...

 

خالــــــــه!... یه دقه بیا!.... (و دستم را می کشاند و می برد جایی که خودش هم نمیداند کجاست)

خالــــــــــه! .... ببین چه جوری می پرم! ( و از روی دو تا پله ی وسط خانه تا جایی که می تواند می پرد)

خالــــه! ... منم از این کامپیوترا بلدما...یه دقه می دی منم کار کنم؟ ( و سعی دارد ماوس را از دستم بگیرد!)

خاله من می خوام بازی کنم....! (با اخم)

خالـــه! مامانت اجازه میده به مداد رنگیاش کسی دس بزنه؟ ( با چشم های خیلی گرد!)

خالـــه! مامانت که می خوابه مداد رنگیاشو کجا می ذاره؟ ( در حالیکه چشم هایش برق می زند)

.

اسمش ساحل است

دو: ساعت دو بعد از ظهر

ساحل داره دیوونه مون می کنه.  خب یه بچه ی پنج ساله توجه و مراقبت دائمی می خواد. دائم یا با من کار داره یا با نوین. نمی ذاره درس بخونه. هی دستشو می گیره مـــــی کشــــــــــــــــــــــــه می گه : بیا...... ! وقتی که نوین به حرفش گوش نمی ده می شینه زمین و زار زار گریه می کنه. حالا گریه نکن کی گریه کن... اونم گریه الکی

می سپرمش دست مامانش میگم مواظبش باشین. بعد از سه دقیقه باز گریه کنون میاد پیش من : ....خالــــه! بیا به مامانم بگو منو اذیت نکنه....

الان داره با هیجان با نوین مثلن بازی می کنه. عینک شنای نوینو بی اجازه برداشته و زده به چشمش و می خواد شیرجه بره تو آب. ... آب؟ کدوم آب؟ توی آبی ِ ملافه ی تختخواب ِ ما دیگه!  و میگه : خاله ! دارم کوسه ها رو می کشم!!!

+ کتا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٩
comment نظرات ()