آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

رمز شاد بودن شاید...

 

یک:

این روز ها من و کار های ناکرده ام همینطور زل می زنیم توی چشم های هم مثل آن مسابقه ها که انقدر دو نفر زل می زنند توی چشم های هم تا یکی خنده اش بگیرد و هیچکدام هم خنده مان نمی گیرد! این مسابقه همچنان در جریان است و ادامه دارد!

سیدو جان زل را درست نوشتم؟ راست می گویی ! بری خودم هم عجیب بود که هق را شکل حق نوشته بودم! مرسی از تذکرت اما جدی زل را نمی دانم چطور باید نوشت!

دو:

دیروز رفتیم آن خانه و  ده پانزده تا کارتن باز کردیم و چیدیم توی کابینت ها از اینکه یادم رفت کارتن های باز شده را آخر سر بشمرم از دست خودم عصبانی ام.آنها که عادت شمردن های من را میدانند می توانند درک کنند که چقدر عصبانی ام!! اما می دانم که هفت تا کارتن باقی مانده هنوز! بعدش باید لباس ها را جمع کنم.

سه:

امشب سارا خانم تا حدود یک هفته می رود مرخصی. از فردا صبح یک نفر جایگزین می آید برای این مدت و باز باید به یک نفر جدید عادت کنیم.

بطور کلی سارا خانم دختر خوبیست. همه جور سازگار است. انگار هیچ ناراحتی و عقده و مشکلی ندارد. خوش برخورد و شاد است و  روحیه ی خانه با آمدنش تغییر کرده. من با وضع گرانی حاضر و دستمزد های کمی که این قشر می گیرند، دوری اش از بچه هایش و دیگر مشکلات  تعجب می کنم که چطور می تواند حتی اگر شادی اش تظاهر است، تظاهر به شاد بودن کند. کار آسانی نیست. آدم گرفتار و افسرده نمی تواند خودش را شاد نشان دهد.  حمید حرف قشنگی زد. گفت :"به نظر می رسد کاملن زندگی را همین گونه که هست پذیرفته"... من توی دلم فکر کردم رمز شاد بودن شاید همین باشد!

 

+ کتا ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۸
comment نظرات ()