آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نور افشانی...

 

فردا شب خواهد بود آن نور افشانی ها یا امشب؟ … که می خواهد خاطره بد ترین شب زندگی ام را برایم زنده کند؟

از بیمارستان بر می گشتیم و آسمان پر از نور افشانی همین آتش بازی های جشن نیمه شعبان بود اما چشم های من همه چیز را سیاه می دید. اندوهی که در سینه ام بی تابی می کرد مثل سیل خودش را از چشم هایم بیرون می ریخت. نفس می کشیدم و نمی کشیدم.

 سرم را چسبانده بودم به شیشه پنجره ماشین و توی ترافیک،  آسمان را نگاه می کردم که جرقه های رنگارنگ نور در آن یکی بعد از دیگری می درخشید و نمی فهمیدم کجای راه هستیم. ته کوچه که رسیدیم، آنقدر ترافیک بود که نتوانستم در ماشین بنشینم هنوز و چشم بدوزم به رنگ و وارنگ آسمان.

 سامسونت پدر را که بیمارستان به عنوان وسایل متوفی تحویلمان  داده بود در حالیکه صدای زار زار ِگریه ام توی صدای شعف مردم از تماشای آتش بازی گم می شد بر داشتم و تا در ِ خانه حق حق کنان دویدم…

+ کتا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٦
comment نظرات ()