آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

"ج"

 

 ”ج” که برای برگزاری چهلم پدرش آمده بود و شنبه قرار است برگردد آلمان، مدتی بیشتر در ایران مانده تا به آرزوهای کوچکش برسد:  قدم زدن توی کوچه های کودکی هایش. به یاد آوردن روز های رفته ی  زندگی در خانه پدری…

دیشب با هم رفتیم پارک جمشیدیه. اگر غصه های پنهان پشت چشمهای زیبایش را می شد ندیده گرفت، شب شیرینی  می شد. حالا هم خاطره ی زیبائیست از شبی که هوای کوهستان بود و ماه بود و اندکی سکوت میان لحن صدایش و تماشای زیبایی خیره کننده اش … میان بوی خاک و جویبار و بوی کاج ها که با چشم بسته نفس کشیدیم…

و او حرف زد و حرف زد  و بالاخره از بیماری اش هم گفت… با دست راستش سخت کار می کرد. سخت می نوشت. پای راستش را هم با اطمینان زمین نمی گذاشت. بعد از عمل می گفت تا مدتی رو به بهتر شدن رفته و بعد بهبودیش اش متوقف شده. ما گفتیم خوب می شود. خوب شدنش ممکن است طول بکشد و برایش همینطور نمونه های امیدوار کننده ای را که ساخته ذهن خودمان بودند مثال می زدیم…

 

+ کتا ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٥
comment نظرات ()