آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

غر

 

الان ساعت چهار و شانزده دقيقه است و اگر پايين اين پست نوشته مثلن چهارده و پنجاه و هشت دروغ نوشته.

من ساعت چهار ده و پنجاه و هشت اينجا نيامده بودم و چيزی در اين پست ننوشته بودم  و الان هم نيامده ام که پاکش کنم.

 

نمی دونم چرا صبح به اون خوبی که من از ساعت شيش و نيم تا نه و نيمش شش تا شعر توی دفتر نوشتم به اين وضع مفتضح در آمده؟

تنها هستم. از صبح دارم مثل الاغ کار می کنم. کار هايم تمام نمی شود و بايد ببرمشان خانه. مثل همه ی نيمه ی دوم سال سردم است و فکر کنم از کار آموز جان آنفولانزا هم گرفته ام.

غر دارم و چون کسی اينجا نيست بايد به خودم بزنم :

غر

 

 

 

 

+ کتا ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٢
comment نظرات ()