آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هراسیدن از یک حس خوب... :(

راستش از خدا پنهان نیست ، از شما چه پنهان که من از این خانم دومی هم بدم نیامده!  این خانم دومی اسمش بنفشه خانم است. شمالی است. و مجرد است. البته عمه ام که دیشب اینجا بود زیاد از این خانم دومی خوشش نیامده. می گفت غر غرو و فضول است اما من از وقتی دیدمش به این دو خصوصیت اش زیاد پی نبردم. ساراخانم البته کاری تر است. بیکار نمی نشیند. مدام در حال تمیز کاری است و تا بیکار می شود می آید می گوید یک کاری دستش بدهم. اما بنفشه خانم الان همراه مادرم نشسته به تماشای برنامه کودک! اشکالی ندارد. از این بابت ناراحت نیستم. من ظرف های صبحانه را شستم و به گلدان ها آب دادم. بوی رازقی را نفس عمیقی کشیم و لبخند زدم. بعدش  پیاز داغ درست کردم و برنج خیس کردم و الان می خواهم بروم لپه بخرم که خورش قیمه درست کنم.

دیروز یک کمی رفته بودم توی چاه عمیق فکر کردن درباره تنهایی. سرچشمه اش از اینجا بود که وقتی داشتیم دو تایی با سارا خانم نهار درست می کردیم، وقتی که من داشتم کدو ها را توی خوراک می ریختم و او ایستاده بود همانجا کنار اجاق گاز و یک کفگیر سوراخ سوراخ توی دستش بود و داشت کف روی برنج های در حال جوشیدن را می گرفت و منتظر بود تا وقت ِ توی آبکش ریختنش برسد، درست همان موقع من احساس کردم از اینکه کسی در کنارم ایستاده و ما با هم داریم آشپزی می کنیم حس خوبی بهم دست داد. حس تنها نبودن. یک حس درونی و کاملن غریبه.

 بعد، از خودم و ابعاد آشنایی هایم ترسیدم. ته دلم لرزید از اینکه آیا من انقدر تنها هستم که از ایستادن در کنار یک انسان غریبه که نه از نظر خانوادگی و نه از نظر فرهنگی و نه از هیچ نظر دیگری هیچ وجه تشابهی هم با هم نداریم ، حس کنم که از تنهایی در آمده ام؟ ...

.

.

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۱
comment نظرات ()