آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

من و یک و دو !

من الان کلی در هم و بر هم هستم. بنابر این کلمه هایم هم در هم و برهم هستند. مثل هیاهویی که میانش آدم هیچ کلمه ای را تشخیص نمی دهد. مثل موقعی که معلم وارد کلاس می شود و چهل نفر دانش آموز دارند همه با هم حرف می زنند. مثل صدای رود خانه جایی که از یک شیب تند عبور می کند. مثل وقتی که همه ی کلاغ های شهر یک جا جمع می شوند. مثل اینکه بایستی جایی روی چمن ها زیر پل های ده گانه ی فجر. ... دیگر نمید انم مثل چی ! آهان مثل همین جمله های خودم! :

یک:

امروز عصر درست یک هفته می شود که سارا خانم دارد با ما زندگی می کند. امروز عصر هم می خواهد بیست و چهار ساعت برود مرخصی. موسسه یک نفر نیروی جایگزین قرار است بفرستد به جایش و من دوباره باید همان چیز هایی را که یاد سارا دادم یاد او هم بدهم.

دو:

ما دیروز یک مقدار اسباب کشی کردیم. ولی فقط یک مقدار! یک چیز هایی که آورده بودیم خانه پدرم را با یک خاور بردیم آن خانه... دقیق تر بگویم؟ خب یک بوفه بزرگ بود که ساخت ِ دست ِ خود حمید است و همیشه به همه آدم ها پز هنر نجاری حمید را بوسیله ی آن می دهیم و شما تصور کنید محتویات این بوفه را که خالی شده روی میز نهار خوری ! و  دو تا دراور بزرگ یکی مال نوین و یکی مال ما که هر کدام ده دوازده تا کشو دارد و توی این یکی دو روز گذشته همه ی این  حدود بیست کشو را خالی کرده ام که بشود بردش. و شما تصور کنید محتویات شلوغ و پلوغ بیست تا کشوی بزرگ را که هنوز کم و بیش ریخته وسط اتاق ها. به اضافه ی سه تا میز کنار مبل بود و یک کتابخانه و شما تصور کنید کتاب های آن کتابخانه را که همین طور روی زمین مانده اند دسته دسته دور و بر  ِ جای خالی ِ کتابخانه ی برده شده . یک مقدار زیادی هم کارتن های ظروف باز نشده بود که از سه سال پیش توی زیر زمین بود و من بکلی یادم رفته که چه داشته ام و چه نداشته ام و حالا برایم بسیار جالب خواهد بود که بروم آن خانه و کارتن هایی را که سه سال پیش بسته ام را باز کنم .

باور کردنی نبود برایم که همین چند تکه را که گذاشتیم توی آن خانه چقدر ناگهان خانه ی خالی زنده شد. من یاد احساس پدر ژپتو افتادم موقعی که پینوکیو آدم شد! دقیقن برایم مثل جان دار شدن یک موجود بی جان بود. حالا دارم هی برای خودم فرض می کنم که پس وقتی یاس ها برود توی بالکنش دیگر چه حال و هوایی پیدا می کند...

آخر شب دلم نمی خواست از آن خانه بیرون بیایم. دراز کشیدم روی فرشی که قرار است میزنهار خوری بیاید رویش و مدتی همینطور آرام خیره شدم به آجر کاری زیر سقف نیم طبقه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: من هنوز دنبال جواب ِ سوال ِ پست ِ پیش هستم ها!

+ کتا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
comment نظرات ()