آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این روز ها - بخش چهارم

دومین شب

چهارده مرداد

البته ساعت از نیمه شب گذشته و دیری نیست که چهاردهم، روز را تحویل پانزدهم داده. لازم است واقع بین باشم:" من از رفتار سارا خانم ناراضی نیستم" او تلاش می کند که رضایت من را جلب کند، من هم سعی می کنم روابط بینمان بیشتر دوستانه باشد تا حالت بین آمر و مامور. با این همه او بی وقفه کار می کند. بهش گفتم :" کمی هم استراحت کن!" - هر چند که بزرگ تر های فامیل می گویند از این حرف ها بهش نگو!- خب معلوم بود که کلی کیف کرد. خندید اما استراحت نکرد.

امروز رفتم پیش دکتر مادر. به ویزیتش از سه ماه پبش تا حالا دو هزار تومان اضافه کرده! یک مشکلی توی دفع ادرارشان پیدا شده که با دکتر مطرح کردم و دستور سونوگرافی کامل شکم و لگن داد. حالا باید در فکر باشم که چطور مادر را ببرم سونوگرافی!‌و یک سری هم آزمایش داد که باید برای آزمایش ها هم اقدام کنم.

سومین شب

پانزده مرداد

کشفیات جدید اینکه یک پسر شش ماهه هم دارد!!

امروز گفت که دخترش را چون توان مالی بزرگ کردن دو فرزند را نداشته ، با توافق شوهرش به فرزند خواندگی داده به خانواده ی دیگری!!

 چشم های مخاطب درونی توی سرم گرد شد و گفت بپرس مگر کی طلاق گرفته ؟ ولی من نپرسیدم.

عجب روزگاریست. نمی دانم!‌ حرف هایش ضد و نقیض است. هنوز دو روز نگذشته از حرف قبلی اش که گفته بود دخترم پیش پدر و مادرم و خاله هایش زندگی می کند. گفته بود از شوهرم جدا شده ام . حلقه ای که توی انگشتش دارد را فرض می کنیم چون نمی خواهد خواستگار تازه ای پیدا کند در نیاورده اما بچه ی شش ماهه یعنی چه مدت است از همسرش جدا شده؟ من که فضول نیستم. اصلن به من چه؟‌! فقط می خواهم ببینم قابل اعتماد هست یا نه. به عمه جان گفته بود ٨ کلاس درس خوانده. و بعد شوهرش داده اند یعنی در حدود پانزده سالگی و ٨ کلاس می شود تا سوم راهنمایی . امروز به من گفت تا دوم دبیرستان خواندم و بعد شوهرم گفت : " نمی خواد درس بخونی" به من گفت هجده سالگی ازدواج کرده. و بچه ی اولش را نمی دانم ٢٢ سالگی یا ٢۴ سالگی  به دنیا آورده. با این حساب اگر بچه ی اولش چهار ساله باشد خودش می شود حدود بیست و هشت ساله ...

دارم فکر میکنم کاش اصلن از گذشته و زندگی اش نگفته بود تا اینکه بخواهد ضد و نقیض بگوید. کاش چیزی از گذشته اش نگفته بود...

عصر روز پنجم

پنجشنبه هفده مرداد

خوبم. توی این دو روز سعی کرده ام حرف های ضد و نقیضی را که سارا خانم درباره خودش و بچه هایش گفته را فراموش کنم. فرض کنم که نگفته. چرا باید او مجبور باشد به من دروغ بگوید؟‌

امروز دایی ام از آلمان زنگ زد و من هم جلوی سارا خانم از او و رفتارش تعریف کردم. از چشم هایش پیدا بود که کیف می کند!

با مادر شعر هایی که مادرم از کلاس های دوم و چهارم دبستان که معلمشان بوده را حفظ بوده و هنوز در خاطر دارد و من آنها را روی کاغذ نوشته ام را روزی چندبار می خواند. توی نظافت خانه هم کمک بزرگی است. خوش رو است و غر هم نمی زند.  یک ایراد های کوچکی دارد که قابل بر طرف شدن است.

من هم تصمیم دارم تا موقعی که کاری که اعتمادم را خدشه دارد نکند انجام نداده فرض را بر اعتماد بگذارم.

مادرم هم تا حدودی بهش عادت کرده. سعی دارم تا چند ماه حضور دائم داشته باشم. روز ها بعد از اسباب کشی سر کار بروم و شب ها بیایم همین جا بخوابم. فعلن که بعد از پنج روز به نظر می رسد که هم ما راضی هستیم و هم سارا خانم و اگر اندوهی از پس کوه سر نرسد روزگار آرامیست.

امروز مادر را بردم آزمایشگاه و آزمایش ها را فعلن دادیم. جوابش بیست و یکم آماده می شود. اما هنوز برای سونوگرافی از جایی وقت نگرفته ام. خیلی عجیب است. می دانم که توی سونوگرافی شکم و لگن ، مثانه باید پر باشد و آدم باید بتواند خودش را نگه دارد. اما نمی دانم به بیماری که کنترل نگهداری یا عدم نگهداری ادرارش را ندارد چطور باید گفت برای سونوگرافی مثانه اش باید پر باشد؟! هر کسی جواب این سوال را بداند یک جایزه ی بزرگ پیش من دارد.

 

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۸
comment نظرات ()