آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

میان پرده

 

خیلی خسته ام. همین الان یک یادداشت توی دفتر چه م نوشتم. دو سه تای دیگر هم از این چند روزه هست اما نمی دانم چرا مخاطب درونی می گوید:" ولش کن! نمی خواد همه ی یادداشتا رو بذاری تو وبلاگ." بهش می گویم: " به تو چه ربطی داره ؟... یادداشت های خودمه!" می گوید:" خب دیدم گفتی خسته ای منم راه پیش پات گذاشتم." میگویم: " خب امروز نمی ذارم. فردا شاید بذارم." میگه: " دیگه شامل مرور زمان میشه." می گم : " نه!" می گه : " من حوصله کل کل کردن با تو رو ندارم. اصلن به من چه !"  و رو یش را بر می گرداند، شانه هایش را بالا می ندازد و میرود... حالا علاوه بر اینکه خسته ام، تنها هم هستم.

 

 

+ کتا ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٧
comment نظرات ()