آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این روز ها - بخش سوم

یک:

                    در این راه طولانی

                   خسته

                    پیش می روم

                    ...

                    قرار بود تا به حال

                    به آرامش رسیده باشم...

 

.

دو:

نیمه شب دومین روز

روز بدی نبود. الان که شب است بجز اینکه سردرد دارم مشکلی ندارم. حس می کنم سارا خیلی دارد سعی می کند که رضایت ما را جلب کند. یک لحظه هم بیکار نمی ماند. توی شستشوی مادر هم بهتر شده. من هنوز بطور کامل روی کار های مادر نظارت می کنم. توی دستشویی هم همه ی کار ها را اول خودم مثل سرمشق برایش انجام دادم و بار های بعد هم حضور داشتم که مطمئن باشم درست انجام می دهد. توی دادن دارو ها و تذکر اینکه دوساعت یکبار به مادر آب بدهد و سفارش اینکه روزنامه و مجله بگذارد جلویشان و بخواهد که تیتر ها را بلند بخوانند. ...

آه مادرم...

نمی دانم برای مادرم فرقی می کند که من شخصن حضور داشته باشم یا نه. کاش می دانستم...

فردا برای مادر وقت دکتر داریم.

 

سه:

صبح روز سوم

صبح دوشنبه نوین ساعت ٧ رفت مدرسه و من که از ساعت ۶ برای آماده کردن صبحانه بلند شده بودم برگشتم توی اتاق. داشتم فکر می کردم چکار کنم؟... دراز بکشم؟ کتاب بخوانم؟ کامپیوتر را روشن کنم؟ که فکر دراز کشیدن از بقیه فکر ها قوی تر شد چون در حالت دراز کشیده می شود فکر هم کرد. اما کتاب و اینتر نت یک مقدار اجازه ی جولان دادن فکر را می گیرد.

تازه سرم به بالش رسیده بود که شنیدم از بیرون اتاق صدای راه رفتن می آید. اول گمان کردم سارا خانم است که بلند شده. بعد دیدم نه! صدای پا دور شد و بعد دوباره نزدیک شد و حالت سرگردانی دارد. فهمیدم مادرم بلند شده. برخاستم دوباره لباس پوشیدم و رفتم دیدم بعله! مادر با زیر پیراهنی در خانه حوالی بالکن طرف کوچه قدم می زند و ساراخانم در حوالی آسمان هفتم خواب است.

مادر را بردم دستشویی  و او حتی از صدای در دستشویی که بیشتر از پنج متر با او فاصله ندارد هم بیدار نشد. شستمش و پوشکش را عوض کردم و برش گرداندم توی تختخوابش که کنار تختخواب سارا خانم است. مادر را که خواباندم، سارا خانم نیم خیز شد و لبخندی زد و دوباره خوابید!

من رویم نمی شود چیز هایی را که انتظار دارم کسی بفهمد را بهش گوشزد کنم. اصلن احساس نکرد که وظیفه داشته وقتی مادر بلند می شود، مراقبتش به عهده او باشد.

چطور می توانم با خیال راحت مادر را به او بسپرم؟‌

 .

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٦
comment نظرات ()