آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این روز ها - بخش اول و دوم

 

بخش اول

ساعت یک و ده دقیقه بعد از نیمه شب است. من هم خسته ام هم اینکه نمی دانم چرا چسبیده ام به این صندلی و نمی توانم بروم بخوابم اگر چه که مسواکم را هم زده ام.یکی از چیز هایی که باعث می شود نتوانم بخوابم اینست که  بوی دود گازوئیل می آید. انگار کامیونی رد شده باشد. اما بیشتر از رد شدن. انگار زیر پنجره ایستاده باشد و دودش صاف بیاید تو.

و چیز دیگری که ذهنم را مشغول کرده و نمی گذارد به خواب فکر کنم اینست که این اولین شبیست که سارا خانم توی اتاق مادر خوابیده. نمی دانم می توانم مادرم را بعد از مدتی با خیال راحت مثلن یک شبانه روز کامل بهش بسپرم یا نه؟... بار اولی که مادر را شست خوب نشست. خودم دوباره شستم که نشانش بدهم. ولی خب من زیاد رویم نمی شود که هر بار کارش را چک کنم. فکر می کنم نکند ناراحت شود و از طرفی هم مخاطب درونی می گوید که یادت باشد نظافت مادر شوخی بردار نیست. یک بی توجهی ممکن است باعث عفونت شود. من خمیازه ای می کشم و خواب آلوده بهش می گویم: اوکی...اوکی!

بطور کلی سارا خانم، کاری و تمیز است. از آنها که کار هایی را که برای من ممکن است ساعت ها طول بکشند را به آنی تمام می کند. از نظر بدنی هم از من قوی تر است. من زود خسته می شوم اما به نظر می رسد که او هیچگاه خسته نمی شود!

 بخش دوم

صبح پدر آمده بود توی خوابم. من خسته و گرفته بودم. انگار تمام ماجراها و مشکلات و بگو مگو ها با نادر را برایش تعریف کرده بودم. او یک پیراهن آبی تنش بود. نشسته بود پشت میز آشپزخانه . من از پشت سرش می گذشتم که با دل گرفته بغلش کردم و گونه ی  راستش را بوسیدم

 گفتم: "باباجان چه خوب که شما هستید و می فهمید حال مرا"

همان لحظه که سرش را در آغوش داشتم یکهو توی دلم خالی شد. یادم آمد که او هم نیست. ...


 بعد همانجا گریه ام گرفت. زار زار سرم روی شانه ی پدرم بود و برای نبودنش اشک می ریختم. بیدار که شدم صورتم خیس خیس بود

 

+ کتا ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٥
comment نظرات ()