آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سارا خانم

حدود ساعت پنج عصر آمد. اسمش سارا خانم است. اسم حقیقی اش این نیست اما دوست دارد سارا صدایش کنیم.  نمی دانم چند سال دارد اما جوان است. از همسرش جدا شده و یک دختر چهار ساله دارد که در نیشابور پیش خاله هایش و مادربزرگ و پدر بزرگش زندگی می کند. نهمین فرزند خانواده است. حدود یک سال است که با این موسسه همکاری می کند و در این مدت پنج شش جا رفته. یک ماه پیش ِ یک خانم آلزایمری بوده که حال او از مادر من بهتر بوده اما بعد از یکماه نمی دانم چرا همسرش مخالفت کرده که آنجا بماند و از آنجا بیرون آمده. بعد، پرستار ِ دو تا کودک دوقلو بوده. بعد پرستار یک بیمار ام اسی بوده که از گردن به پایین فلج شده بوده. این وسط نمی دانم من یکی دو جا را فراموش کردم یا او نگفت...

جای قبلی که بوده که نمی دانم کدام بوده دخترش هم همراهش بوده که آنطور که خودش گفت هم به خود بچه سخت گذشته و هم او را بیچاره کرده ! این شده که رفته بچه را گذاشته شهرستان و برگشته. خانم قبلی بهش گفته بچه را که گذاشتی برگرد همینجا کار کن اما به عللی نرفته. این علل را هم من نمی دانم و نمی دانم چقدر اصلن به من مربوط هست که بخواهم سوال کنم.

با توجه به همین حرف ها که خودش زد، یک کمی می ترسم که تا بخواهیم بهش عادت کنیم برود. نمی دانم چقدر می شود رویش حساب کرد.

+ کتا ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٢
comment نظرات ()