آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
از پشت مانیتور بلند می شوم و می روم کنار بخاری. دست راستم را می گیرم جلوی باد مطلوب گرمی که میزند. دستم کمی خوش به حال می شود. اما مقدار اين خوش به حالی کافی نيست.
بعد دست چپم که گرم ِ گرم است، به کمکش می آيد. دست راست، چهار تا انگشت هايش را می اندازد در آغوش کف دست چپ و با خودش فکر می کند:
برای یک دست یخ کرده، هیچ گرمایی مطلوب تر از گرمای یک دست دیگر نیست.