آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جمعه ی . . .

یک:

مثل یک سکوت ممتد می ماند این روز های من. سکوتی میان یک آهنگ که باید مدت زمان مشخصی طول بکشد و بعد صدای نت بعدی را بشنویم. سکوت چنگ؟… سیاه ؟ سفید ؟ سکوت گرد؟… چند میزان سکوت؟ … هر چقدر صبر می کنم اما صدای نت بعدی نمی آید. می شود توی شنیدن یک آهنگ ، درست آنجا که قرار است آهنگ به اوج برسد با سکوتی ناگهانی مواجه شویم؟ خنده ام می گیرد اینجا. چون همه چیز می شود. مثل اینکه وسط شنیدن همان آهنگ ناگهان برق رفته باشد!!! به همین خنده داری است زندگی ما.

دیشب هم نوشته بودم یک چیزی شبیه این تکه ی بالا اما شاید کمی خلاصه تر و شاعرانه و باید توی یک تکه کاغذ که کنار تختخواب بود باشد. یادم باشد بروم ببینم چه نوشته بودم!

الان از توی اتاق مادر صدا هایی می آید. باید بلند شوم بروم ببینم. شاید بیدار شده. دلشوره ی شدید دارم. مثل شب های امتحان های مهم. حتی احساس دلپیچه هم دارم. خانه ساکت است. حمید نشسته دارد یک نامه ی اعصاب خورد کن می نویسد. چهل صفحه نامه است. وقتی که می نویسد هم می رود توی حس حرفهای نامه و اعصابش شکننده می شود. من دلم همیطور یک ریز و مدام شور می زند. نوین رفته خانه ی دوستش میهمانی. خوش بگذرد بهش. خوب شد که توی این جمعه ی ساکت و خاموش و دلتنگ، خانه نیست…

دو:

 

یک سایتی هست به نام:

Pixdaus: Popular Today Pics

نمی دانم  از کجا آوردمش. اما این روز ها یکی از معدود جاهاییست که به من آرامش می دهد. توی گوگل ریدر فیدش را اضافه کرده ام و هر روز بیشتر از صد تا تصویر با کیفیت عالی آپدیت می کند. تصویر هایی از مناظر جاهای مختلف جهان، مردمان و فرهنگ های گوناگون، حیوانات وحشی و اهلی و پرنده ها... هر موقع که دلم می گیرد، مدتی از روز را  دست زیر چانه می نشینم به تماشای تصاویرش و آنهایی که دوست تر دارم را ذخیره می کنم. در یافته ام که با دیدن تصاویری که در آنها سطوح وسیعی از آب هست و یا راه هست و یا دشت های باز هست بیشتر کیف می کنم

 

 سه:

گوشه ی لباسمو می کشه و

می گه:  نگاش کن! ... داره میره

سرمو بلند می کنم نگاش می کنم. می گم : اوهوم!

دوباره سرمو می ندازم پایین.

می گه : چه خونسرد. یه کاری بکن!...

می گم: مهم نیست ، بره

میگه: اونی که داره میره عمرته ها!

می گم : به جهنم!

 

گفتگوی کوتاهی بود بین من و مخاطب درونی به  تاریخ روز جمعه!

 

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱
comment نظرات ()