آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل دفترخاطرات...

 

خسته ام. خوابم می آید. ساعت یازده و نیم شب است. تلویزیون سریال ترانه مادری را نشان می دهد. چشم هایم می سوزند. امروز دو تا فرش هایی که داشتیم و می خواستیم ببریم خانه مان را شستیم. فرش نهارخوری یک مقدار رنگ داده. امیدوارم وقتی خشک میشود زیاد ناجور نشده باشد. از پرستار امروز هم هیچ خبری نشد. عصر با نوین رفتیم کلاس پیانو و بعدش رفتیم برای نوین مانتو خریدیم. چقدر جنس ها بد و قیمت ها بالاست. من این روز ها هر بار که چیزی می خرم از قیمت ها وحشت زده می شوم. توی مانتو فروشی خیال کردم دارم خواب می بینم! با خودم گفتم صبح بیدار می شوم به نوین می گویم: دیشب خواب دیدم با هم رفته بودیم مانتو بخریم...

 

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٠
comment نظرات ()