آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

انتظار یک و انتظار دو

 یک:

هیچ خبری نیست.  توی دلم همینطور ساکت نشسته ام منتظر پرستار که بیاید و هنوز خبری نیست. قراردادی که بستیم از هشتم بود. امروز هم هشتم است.

من با کمترین تغییرات توی اتاق مادر یک تخت اضافه کرده ام که پرستار شب ها همانجا بخوابد که اگر مادر نیمه شب بیدار شد زود بفهمد.یک کاناپه آنجا بود که برداشتمش به جایش تخت را گذاشتم و فرم کلی اتاق هیچ عوض نشد.  یک کمد هم توی همان اتاق برایش خالی کرده ام. دو دست ملافه تمیز هم برایش گذاشته ام.

دارم حساب می کنم که برای هر هفته چه قدر گوشت و برنج و میوه لازم است که میزانش از دستم در نرود. ... توی فکرم که لابد فرد مناسبی را تا به حال پیدا نکرده اند. لابد به هر کدام از پرسنل شان شرایط را گفته اند زیر بار نرفته... ولی آخرش چه؟ حتمن کسی پیدا می شود!

دو:

ما دیروز رفتیم بالاخره مبلمان خانه را سفارش دادیم. از مبل فروشی "ادواردز" خریدیم. یکی از بهترین و قدیمی ترین مبل فروشی های تهران است که کیفیت کارش را از سال هاپیش تا حالا ثابت نگه داشته.  کار هایش از همه جا ظریف تر بود. ولی طول می کشد تا آماده شود. گفت دو ماه دیگر آماده می شود. ...

مبل های اصلی مان سفید است و دو تا مبل یک جور دیگر آبی گرفتیم. پرده ای که در نظر دارم بخرم راه راه آبی و قهوه ای و سفید است. میز نهار خوری شیشه ی کلفت دو سانتی متری است که دور تا دورش برش خورده. پایه های میز، چهار تا مکعب مستطیل از جنس سنگ تراورتن سفید است.  در ابعاد حدود بیست سانت در بیست سانت در هشتاد سانت.  برای روی مبل ها هم  کوسن های سفید و آبی و کرم رنگ خریدیم. فکر کنم قشنگ بشود. خب ذوق دارم دیگر! مگر آدم چند بار در عمرش مبل می خرد؟

J

+ کتا ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۸
comment نظرات ()