آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از دیروز و امروز...

من می نویسم که نوشته باشم. شما می توانید نخوانید

.

سی ام تیر

روز وحشتناکی بود. هیچوقت حالم انقدر بد نشده بود. جسمم ضعیف تر از اعصابم شده. دیگر توان تحمل تنش های زندگی را ندارم.

خیال ندارم دوباره توی ذهنم درباره اش فکر کنم.خجالت آور است اما همچنان با نادر سر زندگی در خانه پدری در گیری داریم!‌ فرق ما اینست که من به خاطر مادر در این خانه مانده ام اما او به خاطر خانه می خواهد بیاید پیش مادر!‌ مطمئنم  که توان نگهداری از مادر را ندارد و نمی توانم مادر را به او بسپرم و او می خواهد به من ثابت کند که سهم بیشتری در این خانه دارد و مرا از پیش مادر براند!‌ خجالت آور است در شرایطی که مادرم هنوز در این خانه راه می رود و نفس می کشد در باره این خانه بحثی در بگیرد اما برادرم آنقدر بی فکر و بی عقل است که نه احترام مادر سرش می شود نه قدر شناس زحمتی که من می کشم هست. درک نمی کند که دلم چقدر پر می کشد برای رفتن به خانه ی نویی که با هزار امید ساخته ایم اما چگونه؟

توان جنگیدن ندارم. آنقدر ضعیف شده ام که به وضوح می بینم جسمم یاری ام نمی کند. در ین نبرد دلم می خواهد فرار کنم اما با وجود مادر پای فرارم هم بسته ست.

وقتی که بالاخره رفت بیرون بغضم تکه تکه می خواست بشکند. اما انقدر ویران بودم که شکسته نمی شد.

فشار خونم که همیشه نه یا ده بود،‌ رفته بود نزدیک شانزده. و ضربان قلبم صد و بیست و پنج بود. باز مجبور شدم پروپرانولول بخورم. برای اولین بار حس کردم مرگ هم باید همین اطراف پرسه بزند.

من از شدت اندوه آخرش گفته بودم :‌ خدا مرا مرگ بدهد راحت شوم... و برادرم گفته بود :‌برای رسیدن به این آرزویت  دعا می کنم! حتی باز گو کردن اینکه چنین برادری دارم برایم شرم آور است. اما این هم یکی از حقایقی ست که باید چشم در چشم نگاهش کنم...

ساعت نزدیک یک نیمه شب است.

 

سی  و یک تیر

کمی بهترم اما نه آنچنان

شاید هم نه! چون الان می بینم که قدرت دواندن مداد را هم روی کاغذ ندارم.

:

حواسم نبود

روزی که زندگی را می خریدم

به فروشنده بگویم :

..." یک زندگی ِ بی دغدغه لطفا" !  "

+ کتا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳۱
comment نظرات ()