آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سيتالو پرام هايدرو بروميد

هشت و سیزده دقیقه ی صبح است.

حالم گرفته و خراب است. چرایش را نمی دانم. ساعت ۶ بلند شدم. داشتم خواب روزبه را میدیدم که خیلی کوچک شده بود. توی ماشین بین دو تا صندلی جلویی نشسته بود و یک سال و نیم بیشتر نداشت. ...

بلند شدم. آمدند دنبالش باز یک سفر یک روزه رفت. من هم کاسه ی آبی پشت سرش نریختم اینبار! گفتم باران باریده و همه جا خیس است... دخترک را بیدار کردم. مانتو و مقنعه اش را اطو زدم. صبحانه اش را دادم اما قرار شد نهار بخرد. چرا فکر می کنم چیزی یادم رفته؟ ...رساندمش مدرسه و برگشتم. دم در مدرسه نبوسیدیم هم را.

الان صدای قفل شدن در دستشویی آمد. این یعنی مادرم بیدار شده.

دماغم را می خارانم. بعد دستم را روی نصف صورتم صاف نگه میدارم. خمیازه ای می کشم و مو هایی که ریخته روی دستم را  می زنم پشت گوشم و نمیدانم به چه فکر میکنم.

باید بروم صبحانه ی مادرم را بدهم. بعد یک پیراستام صبح و یک پیراستام شب. دو تا جینکو تیدی و دو تا اکسلون و یک ای-زاویت هم بندازم توی جاقرصی.اون یکی قرص ضد افسردگی...اسمش چه بود؟ چرا یادم نمیاد؟ .....

بعد باید بخاری برقی را به کول بکشم و ببرم شرکت بی بخاری. و آنجا بنشینم بلرزم تا ساعت دو و ربع.

روز هایی که تنها هستم هیچ حوصله ی کار آموزم را ندارم. چهارشنبه سخت مریض بود. اما حتمن تا امروز حالش جا آمده.

شد هشت و بیست و یک دقیقه.

 

+ کتا ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱
comment نظرات ()