آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حکایت آن سنگ

 

                   

        فر آیند ِ دشواریست

         "سنگ شدن"

        بگو

        که از پس اش بر نمی آید

        دلت...

 

 پی نوشت:

وقتی از کسی انتظار شعور داریم و او نداردش درک این موضوع مشکل می شود.

نمی دانم جمله ی بالا را چطور می شود فصیح تر نوشت!

درک این موضوع که از کسی انتظار شعور داریم و او نداردش مشکل است.

سخت است باور کنیم ، کسی که انتظار شعور او داشته ایم، فاقد آن بوده.

سخت است باور کنیم کسی که از او انتظار شعور داشته ایم فاقدش بوده.

….

دلم گرفته. انقدر که نفس ام سنگین شده و هر چه زور می زنم بالا نمی آید. باید به خودم مسلط شوم. باید مخاطب درونی را بفرستم کمی با این دل احساساتی صحبت کند.

مخاطب درونی می گوید :‌ چیزی نشده که ! فهمیدی یک نفر که ازش انتظار شعور داشتی فاقدش بوده. همین!

 و این موضوع را البته نمی توانی به دلی که دل بوده و دارد سنگ می شود ربطش بدهی.

من بهش می گویم: سخت است باور کنیم دلی را که گمان می کردیم دل بوده، سنگی ست!

+ کتا ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٩
comment نظرات ()