آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

درست میشه!!

این روز ها ظاهرن آرامم. توی خانه می چرخم. کار می کنم. به مادر می رسم به گلدان ها می رسم. یاس ها را هر صبح می چینم و سر صبحانه می گذارم. زیاد حرف نمی زنم. حواسم هست و نیست. گاهی هم لبخند می زنم....

 اما نمی دانم حقیقتن این همه ساکت و آرامم یا آنقدر آشفته ام که ذهنم از جستجوی  واژه ها برای توصیف چگونگی احوالم خسته شده و بیکار گوشه نشین شده.

مخاطب درونی می پرسد: از حال ِ دلت چه خبر ؟...من بی هوا گویی که غافلگیر شده باشم جواب می دهم: حال دلم؟... خوب است. بد نیست. نمی دانم ... !!

اما دلم شور می زند. یکی از واحد ها را داریم اجاره می دهیم. باید خانه را مبلمان کنیم. بعدش چی؟ بعدش می رویم توی خانه ی نو و به خوبی و خوشی تا آخر عمر روزگار می گذرانیم؟ …پس چرا نزدیک است دلم گریه اش بگیرد؟

باید جدی جدی بروم دنبال پرستار و  هر چه جدی تر به این قضیه فکر می کنم احساس وابستگی ام به مادر بیشتر می شود.

حق دارم که ندانم حالم چطور است. مدت ها بود از رسیدن به این روز ها می ترسیدم. گذشته از نگرانی برای مادر… دلم می خواهد برای خانه ی تو همه چیز بخرم. دلم می خواهد روحیه ام کاملن عوض شود. دلم می خواهد دخترکم با دل خیلی خوش به خانه ی نو پا بگذارد اما از ولخرجی می ترسم. نمی دانم وضع اقتصادی خانواده در یکی دوسال آینده چطور خواهد بود. می ترسم پشیمان شوم.

از طرفی به خودم می گویم مگر آدم چند بار در عمرش خانه می سازد و می خواهد مبلمانش کند؟ …

چقدر خسته ام . . .

مخاطب درونی همه را می شنود. لبخندی می زند دست بر شانه ام می گذارد و می گوید: درست میشه!!

+ کتا ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
comment نظرات ()