آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گاتا با طعم آناناس

 

دست و پا بزنم ؟... نزنم؟ ... نمی فهمم!... حس می کنم توی دریایی غرق می شوم. مثل یک حرکت آرام. مثل تصویری که بار ها آهسته و آهسته تر به نمایش در آید. و توی این حرکت آهسته من غرق می شوم.

نباید عبارت "به خاطر تو "را بکار می بردم. تحمل اینکه کسی کاری  به خاطر تو انجام دهد را نداری! 

 حرف هایمان با هم جمع می شوند و توی آیینه ی غروب، ظاهری نامعقول به خود می گیرند. میان حرف هایمان ناگهان صدای خودمان را نمی شناسیم. کسی دیگر از دهان ِ من، کسی دیگر از گلوی تو سخن می گوید که با هم غریبه اند.

 هوا تاریک می شود برق می رود. زیر نور شمع چای می خوریم و گاتا با طعم آناناس. این اسمی ست که تو گفتی بیشتر بهش می آید. بعد سعی می کنیم حرف ها را فراموش کنیم. و همه ی سختی هایی که ما را این همه لبریز کرده اند را فراموش کنیم. اما بغض ِ نازک و ظریفی توی گلوی مان مانده که آن هم طی روز های بعد به لایه های زیر تر می رود...

 .

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۳
comment نظرات ()