آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همینجوری یک و دو و سه

یک:

نمی دانم چطور مادر پوشک اش را در رختخواب در آورده بود. ملافه ها را ریختم توی ماشین و روشنش کردم. ملافه های تمیز را روی تشک می کشیدم و ذهنم رفته بود پیش حرف ماه رقصان که از خط تیره آیلین گفته بود. او می توانست من باشد. بعد حواسم رفته بود پی پرستار آوردن. پی حرف های حمید که اصرار دارد برای آوردن پرستار و من گفته بودم خودم هم باید پیش پرستار بمانم و گفته بود که باید ببرمت روانپزشک. حواسم همانجا لای ملافه های مادر باید گم شده باشد. موضوع بزرگی نیست. اما با خواهر و برادرم روی هم بزرگ می شود. کاش خانه ی نویمان سه اتاق خواب داشت که راحت می شد مادر را هم برد آنجا. بعد دیدم مادر روی صندلی آشپزخانه خوابش برده دستش را گرفتم و آرام آرام با هم آمدیم تا اتاق خواب...

دو:

دیشب خواب های عجیبی می دیدم. حمید مسخره ام می کند می گوید:‌"آهان! ..خواب خیلی مهمه!!" خواب های عجیبم اما ذهنم را مشغول می کنند.

توی خواب ِ دیشبم پدر بود. آمده بود رختخوابی را که برای مادر پهن کرده بودم را جمع کرده بود. و آقای جعفری بود. و من توی آن خواب مثل همانطور که الان توی این بیداری مدت هاست که می خواهم بروم موهایم را کوتاه کنم و نمی روم بودم. هی می خواستم بروم سلمانی و نمیشد! آقای جعفری را که دیدم بغلش کردم و گریه کردم. از آن گریه ها که آدم جدی جدی بالشش خیس می شود. آقای جعفری بد جوری مرد. جسدش چند روز توی خانه مقابل تلویزیون ِ روشن مانده بود. توی خواب ِ دیشبم می دانستم او مرده. اما حضور پدر برایم غیر طبیعی نبود. پدر مثل همیشه بود. مثل همیشه ی خودش که با کار های من مخالفت می کرد. حالا هم رختخواب مادر را جمع کرده بود و من هی می گفتم پس حالا مادر را کجا بخوابانم؟‌ پدر انگار می گفت :"نیازی به رختخواب نیست"‌و من متعجب مانده بودم.

سه:

تو از تماشای چرخیدن ِ

                            من

 

توی این دایره ی بسته

                        خسته

 

            نمی شوی ؟

                           ؟

چهار : پی نوشت

مینا جان ! با تشکر از اینکه آمدی و خواندی و نظرت را برایم نوشتی. مدت هاست دارم توی این تصمیم گیری گیج می خورم. هر روز این پا و آن پا می کنم هر روز به تعویقش می اندازم اما آخرش تا کجا؟ ....

نوشته ای:

جای مادر و فرزند عوض شده . 40سال پیش مادر شما همان کارهایی را برای شما می کرد که شما الان برای حفظ و نگهداری و زنده ماندن مادر می کنید . این بازی روزگار است ............. بعد دیدم مادر روی صندلی آشپزخانه خوابش برده دستش را گرفتم و آرام آرام با هم آمدیم تا اتاق خواب..........مادر ..............مادر ............من بودم هیچوقت پرستار نمی گرفتم .........تا جون در بدنم بود خدمتشو می کردم .هم.ن کاری که شما می کنی ............مادرها و پدرها روزی کوچک می شوند و به ما حتیاج پیدا می کنند . .............انوقت ما می شویم پدر و مادر ...........جبران همه زحمات ..........

.

گمان می کنم حکایت  بزرگ کردن  یک  کودک ِ رو به زندگی را نمی توان با قصه ی غم دردناک و کهنسال  ِ بیماری و مشایعت مادر تا دروازه ی مرگ قیاس کرد.

موضوع تنها تر و خشک کردن نیست.  کودک درک می کند. بعد از سه چهار ماه  ِ اول، کم کم مادرش را می شناسد. اما بیمار آلزایمری دیگر  حتی خودش را هم نمی شناسد ... کودک رو به زندگی دارد و سالمند پشت به آن.  کودک را در هر جمعی که می خواهی می بری و مایه شادمانی جمع می شود.  با مادر  ِ بیمار خانه نشین می شوی و  تا بقالی سر کوچه هم نمی توانی بروی.  یادت می آید مینا جان که یک پست درباره ی آرزو های کوچکم نوشته بودم و نوشته بودم که  : آرزو های کوچک را / اگر به حال خود رها کنیم / بزرگ می شوند!‌...؟ توی کامنت ها بیشتر خواننده ها گمان می کردند آنها آرزو هایی دست نیافتنی نباشد. اما برای کسیکه تنها پرستار یک بیمار آلزایمری ست همین آرزو های کوچک هم دست نیافتنی می شوند.

امسال می شود سه سال که به مادر پوشک می بندم و در این قیاس دارم فکر می کنم که به یک کودک حد اکثر دو سال پوشک بسته می شود. کودک یاد می گیرد که پوشکش را جا و بی جا باز نکند اما به بیمار آلزایمری نمی توان چیزی را یاد داد. امسال می شود سه سال که به خاطر پرستاری مادر هیچ سفری حتی تا نزدیک ترین شهر ها هم نرفته ایم. نه من نه دختر چهارده ساله ام که به تفریح و استراحت و تغییر آب و هوا نیاز دارد و نه همسرم که پا به پای من در خانه ی مادرم مانده به همراهی ام.

خیلی دلم می خواست می توانستم تا جان در بدن داشتم خدمت مادر را می کردم اما نمی دانم جدا از خودم فدا کردن همسر و دخترم به پای بیماری مادرم آیا کار درستی می تواند باشد یا نه...

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
comment نظرات ()