آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حال ِ آدمی زاد

یک ساعت پیش:

دلم می خواهد بنویسم امروز روز خوبی بود با اینکه دلیل خاصی برای خوب بودن این روز پیدا نمی کنم!

یک ساعت بعد:

 چقدر حال آدمی زاد در عبور ثانیه ها دچار تحول میشود! ثبات یعنی اینکه چیزی آرامش تو را بر هم نزند. همان حالت که سهراب می گوید نکند اندوهی / سر رسد از پس کوه... من خوب بودم. خط بالا را نوشتم. لادن زنگ زد و حالا حالم هیچ خوب نیست. عصبی و در هم ریخته ام. دلم برایش می سوزد. اما آنقدر قوی نیستم که بتوانم کاری برایش بکنم. زندگی چرا این همه بی رحم است؟

مخاطب درونی در حالیکه هنوز توضیحی درباره نحوه ی حل شدن مشکلات توسط پذیرش واقعیت ها نداده و فقط یک مثال زده و گفته که ببین: پذیرش واقعیت درست مثل پذیرش شکست است برای فرمانده ی لشکری که قوایش را  یک به یک مقابل چشم های خودش از دست داده است... و من رفته ام توی پیدا کردن حس آن فرمانده ی شکست خورده که ببینم حرکت بعدی ام پس از پذیرش واقعیت چه باید باشد. ادامه می دهد: فرصت برای فکر کردن داری. حالا فقط چشم ببند و گوش به صدای پیانو بسپار...

 .

پی نوشت: نمی دونم چرا تائیدیه دار شده !! خواستم درستش کنم هم نشد. فکر کنم از پست بعد درست بشه.

 حالا جالبش این بود که خودم هی می اومدم صفحه وبلاگ رو نگاه می کردم هی می دیدم نوشته صفر کامنت. هی نا امید بر می گشتم!!

+ کتا ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٧
comment نظرات ()