آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
جلوی چشم من یک پنجره ی کوچک هست که بند رختی اریب از پشتش می گذرد. یک قمری از تراوش باران فرار کرده زیر سقف بالکن و روی بند رخت توی قاب پنجره کز کرده.
دلم می خواهد مداد بردارم و طرحش را بکشم.
صدای رادیوی بابا می آید و اخبار انفجار های اردن
مادرم رفت پشت پنجره. قمری پرید در باران.