آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

مادرم در خانه بی هدف قدم میزند. بوی ماهی سرخ شده می آید با فلفل.

 

جلوی چشم من یک پنجره ی کوچک هست که بند رختی اریب از پشتش می گذرد. یک قمری از تراوش باران فرار کرده زیر سقف بالکن و روی بند رخت توی قاب پنجره کز کرده.

دلم می خواهد مداد بردارم و طرحش را بکشم.

صدای رادیوی بابا می آید و اخبار انفجار های اردن

مادرم رفت پشت پنجره. قمری پرید در باران.

+ کتا ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٩
comment نظرات ()