آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

سلام خودم. چطوری؟ گرمازده آره؟ اشکال نداره تا نيم ساعت ديگه همه چيز رو به راه ميشه. خب از راه رسيدی و بيرون حدود چهل درجه بوده احتمالن. نه؟ تو هم مسافنی رو زير آفتاب ساعت سه ی بعد از ظهر مجبور شدی پياده گز کنی.نه؟ ولی حالا ديگه تموم شده و تو رسيدی اينجا. پشت اين ميز. زير باد همين کولر نصفه نيمه که همون چهار پنج درجه ای رو هم که ميتونه کم کنه خدا عمرش بده. روپوش و روسری ت رو هم که در آوردی... حالا موقع اينه که يه نفس عميق بکشی. شايدم يه چرت کوتاه بعد از ظهر تابستانه.

چکار بايد بکنم امروز؟

تلفن به مادر يادم نرود.

يک سری لباس توی ماشين هست که بايد در بيايد

آخرين خرت و پرت های اتاق ها بايد جمع آوری شود

ساعت ۷ با يک آقايی برای ديدن خانه در خيابان جلفا قرار داريم. يادمان نرود. الان ساعت چند است؟ چهار و بيست و سه.

ديگه چی؟‌ ...برم يه ليوان آب خودم بخورم يه ليوان هم بدهم به اين طفلک که توی خيابان ها همراهم بود.

شما اوامری ندارين؟

خيالم راحت باشه؟‌کاری چيزی جانمونده؟‌

.... يه کم تعريف کنم؟

رفته بوديم پيش خانم غ. شاگرد ملک اصلانيان بوده. رفته بوديم که تکنيک دست دخترک را چک کند که اشتباه بار نيايد. گفت خيلی بی راه نيست. تا يک سال ديگر ادامه بدهد،بعد بيايد اينجا.

 خيالمان کمی راحت شد. 

بعدش از پايين خيابان مرغاب توی آپادانا تا سيد خندان پياده آمديم. مسافت زيادی نيست اما گرما بيچاره مان کرد.

تموم شد حرفای اين جهتی م.

....

ديگه اينکه چه خوب که برای هيچکس نمی نويسم. وقتی فقط برای خودم می نويسم حس خوبی دارم. عين خستگی در کردن است. عين اينکه توی اتاقت تنهايی و به هيچکس هم مربوط نيست چه می کنی. مهم نيست چی مينويسی... فقط بنويس و حس کن راحتی.

آخيش.

 

 

+ کتا ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٠
comment نظرات ()