آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

من و واقعیت

یک:

به شدت احساس درب و داغان بودن می کنم. هیچوقت انقدر نا امید و از زندگی بی زار نبوده ام. حس می کنم آدمی بودم که دیگر نیست. نقاشی می کردم، کتاب می خواندم، شعر می گفتم. ادعای شاعر بودن داشتم، مهندس معمار  بودم. حالا از این ها دیگر هیچکدام نیستم. هیچکدام. بین چهار دیوار خانه ی پدری نشسته ام زوال مادر را نگاه می کنم.

 روزگاری گمان می کردم تا هر وقت که آدم می تواند وقتش را به کتاب خواندن و نقاشی کشیدن بگذراند هیچ غصه ای ندارد. اما الان می بینم حتی تمرکز خواندن دو صفحه کتاب را هم ندارم. از وضع موجود نا خشنودم و راه فراری هم ندارم. زندگی ام را از بین رفته می بینم.

دو:

حمید میگه : درست میشه! ... میگه یه پرستار بگیریم  تو هم از این حال در میای. کم کم روحیه تو دوباره بدست میاری. وقت پیدا می کنی به خودت و کار هایی که دوست داری انجام بدی هم فکر کنی...

سه:

تا مادرم اینچنین بیمار است من به هیچ چیز دیگر نمی توانم فکر کنم. آن هم چه بیماری... بیماری که تا همین الان هم  خودش را از دست داده م و فقط جسمش برایم مانده. باید منتظر چه باشم؟ برای اینکه به خودم فکر کنم باید منتظر چه باشم؟...

 چهار:

مخاطب درونی می گه باید واقعیتو قبول کنی. این ها همه به خاطر اینه که واقعیتو قبول نکردی هنوز...

+ کتا ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
comment نظرات ()