آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دست زیر چانه

 

الان تلویزیون لوکس تی وی دارد یک سری سالن های ماساژ و هتل های شیک را نشان میدهد. من دست زیر چانه یه جور ِ بی بخاری نشسته ام پای نت دارم از توی ریدر وبلاگ های به روز شده را می خوانم. آشنا ها را خواندم. امیر که درباره خانواده شاملو نوشته بود. روز نویس که از شب برات. ناردونه که از خاله زنک بازی نوشته بود. گیس طلا که یه تست چهار جوابی بود. عادله که از بیست و چهار ساعت آخر نوشته بود. عرفان که یک شعر خیلی قشنگ نوشته بود. شقایق که از بوی پوست کندن ذرت نوشته بود. رکسانا از ماجرای زنجان نوشته بود...بجز یکی دو نفر اما برای دیگران کامنت ننوشتم.

مدتیست از همیشه ساکت ترم. حرفی نمانده برایم. انگار هر چه گفتنی بوده گفته ام. هر چه به ذهنم می رسد تکراری است.  یک جوری دارم احساس تمام شدگی می کنم. دنبال روحیه هم نیستم. لازم ندارم کسی بیاید بگوید این حرف ها چیه. کجا تموم شدی. این همه تو هستی هنوز و این حرفا... اشتراک ای دی اس الم تا هجدهم تیر بیشتر نیست. این چند روزه هم هر چه می خواهم تماس بگیرم ببینم چطور باید تمدیدش کنم موفق نمیشوم. سایتشان هم خراب است. همین.

 

+ کتا ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
comment نظرات ()