آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سیال

 

ساده نبود!‌ ساده نیست این گم شدن. حالم خوب نیست. مدام لکه ی سیاه جلوی چشمم است. علائم اولیه ی میگرن کلاسیک اما سر دردم شروع و تمام نمی شود. حالم خوب نیست. دلم میخواهد هزار بار تکرار کنم ... حالم خوب نیست. مخاطب درونی می گوید بی خود! دردی نداری! چته؟ ظهر نازیلا میاد اینجا. باید به خودم مسلط باشم. صبح توی بانک مجید رو دیدم. کاش نمی دیدمش. کاش هیچوقت حس نفرت رو تجربه نکرده بودم. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود...زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت. ولی خب توی جنگ بطور حتم حقوق بشر بیشتر نقض میشه. گفتند توی خاک مریخ میشه گیاه پروروند. دلم میخواد برم مریخ! تک و تنها اونجا یه باغچه داشته باشم...

.

.

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
comment نظرات ()