آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

...

 

باز هم این حس تکراری...

دنبال خودم می گردم و هیچ کجا نیستم. کابوس نیست. حقیقتی ست که تکرار می شود. این دور و بر همه هستند جز من. برای مادر هم نامرئی شده ام. دیشب از خودم می پرسید: کتایون کوش؟‌!

.

.

 

+ کتا ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٢
comment نظرات ()