آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سه گانه ی امروز

یک:

صبح مفصل با لادن حرف زدم. مجید رفته بود بیرون و لادن توانسته بود زنگ بزند و درد دل کند و گریه کند و دلگیری اش را از دست زمین و زمان در گوش کسی باز گو کند و حرف بزند و خالی شود و دلداری بشنود و روی زمین احساس کند که خواهری دارد... من هر چه توانستم بگویم به او گفتم. گفتم که به دلارام بیشتر از همیشه محبت کند. دعوایش نکند. سرکوفتش نزند. نگوید با این افتضاحی که به بار آوردی حالا هر بد بختی می کشی حق توست!...گفتم هر طور می تواند بهش محبت کند. گفتم سیراب محبتش کند. کاری کند که توی کوچه دنبال محبت نگردد. پرسید: چطوری؟‌ گفتم برود دائم بغلش کند و به او بگوید خدا را شکر که سالمی. گفتم به او بگوید که همین که تو پیدا شدی برایم یک دنیا می ارزد. به او بگوید که اگر آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود وقتی کنار اوست غصه ی هیچ چیز را  نمی خورد. گفتم به او بگوید که هر چه پیش آید باز هم  پشتیبان اوست ... گفتم بداند که تنها مرگ است که بازگشت پذیر و جبران پذیر نیست. ...

دو:

امروز یک مقدار کمی آلبالو داشتیم که از مهمانی نوین مانده بود و نه به اندازه ای بود که مربا بشود و نه اینکه می شد بیشتر نگهش داشت. من هم برای اولین بار آلبالو پلو درست کردم. فکر کنم خوب شده باشد. هنوز نخوردیمش.

سه:

حالم خوب است. آرامم و پشت اندیشه ها امروز دنبال سکوت می گردم...

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۱
comment نظرات ()