آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هیچ!

 

نفسم یه جاهایی گیر می کنه وسط راه خسته میشه انگار می شینه استراحت کنه خلاصه که در نمیاد.

نادر اینجا بود. برگه های ابلاغ انحصار وراثت به بانک ها رو گرفته. خیلی گیجم.

صبح به لادن اس ام اس دادم: لادن جانم چطوری؟ دلم پیش توست ولی می ترسم بهت زنگ بزنم. بعد از یکی دو ساعت جواب داد: کتی جانم ما خوبیم. همین! بعد از نیم ساعت دیگه یه اس ام اس اومد: فقط کمر مجید بد جوری درد می کنه و خوابیده به نادر هم خبر بده که ماخوبیم. هر وقت تونستم بهتون زنگ می زنم. اگه کاری بود اس ام اس بزن. قربانت.

من هنوزم حالم خوب نیست.

احتمالن باز برای حرف های نادره. چی بگم آخه بهش؟ فقط باید گوش بدم .نمیشه باهاش حرف زد. اون نظر خودشو می گه و من اگه بخوام نظر خودمو بگم دعوا میشه چون گوش شنیدن نظر مخالف رو نداره. در نتیجه من فقط گوش میدم و با وجودیکه کاملن باهاش مخالفم لبخند می زنم!!

 ...درباره نحوه نگهداری مادر باز قاطی کرده. یه حرف هایی می زنه که مغزم سوت می کشه. گفتم حد اقل میشه یک هفته در میون مواظب مادر باشیم. یعنی یک هفته ما باشیم یک هفته شما. میگه خب ما میایم اینجا زندگی می کنیم تو (یعنی من) هم یک هفته در میون بیا اینجا مواظب مادر باش! یعنی بنده در نقش پرستار بیام اینجا در خدمت ایشون! نمیدونم چی تو مغز این بشره؟!

اوه ساعت شده یک و بیست دقیقه. من دلم خیلی گرفته. از اول این نوشته می خواستم هی بنویسم دلم گرفته و هی جلوی خودمو گرفتم. نمی دونم چرا! درسته که از این دو کلمه ی تکراری ِ دلم گرفته خوشم نمیاد اما گاهی هیچ عبارتی جای این عبارت کار نمی کنه.

+ کتا ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٠
comment نظرات ()