آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

باید برید؟ ...

باید برید. باید تمام کرد.  این شاید آخرین نخ از این رشته باشد که گسسته می شود. تازمانی که تو اینطور می خواهی. و تا این لحظه که تو اینطور خواسته ای. و ایا اصلن تو  قدرت خواستن داشته ای خواهرکم...؟

هر طور هست از دست و اراده ی من بیرون است.  در حال همسری داری که مایه ی جدایی ما را فراهم کرده. وقتی نتوانم حتی حال تو را بپرسم ، چکار می  توانم بکنم؟

چقدر جای خالی پدر را این روز ها بیشتر حس می کنم . اگر بود دست کم می شد حالت را از او بپرسم...

این فکر ها بی هوده است. باید برید. اسم  رابطه ای که میان ماست  را دیگر  نمی توان خواهرانه گذاشت.

...

همه  چیز  از  حدود ساعت هشت شب جمعه شروع شد که فکر کردم دلارام کنکورش تمام شده و زنگ زدم که بهش بگم خسته نباشه. بهش بگم به یادش بودم و براش آرزوی موفقیت کنم که دیدم  خواهرم لادن داره گریه می کنه. میون گریه هاش تونستم بریده بریده بشنوم که دلارام بعد از کنکورش گم شده. و بعد نتونست بیشتر با من صحبت کنه. گفت مجید آمد و باید گوشی رو قطع کنه.  هزار هزار فکر و خیال ریخت تو سرم. کجا می تونه باشه ، چه بلایی ممکنه سرش اومده باشه؟  ...

نوین مهمون داشت و  دختر های  چهارده پانزده ساله مشغول  خندیدن و  رقصیدن بودند.  باید می رفتم شامشان را کم کم می چیدم روی میز. اما  بغض توی گلویم را گرفته بود. هر یکی دو ساعت یکبار به خواهرم زنگ زدم و هر بار گفتم" چه خبر؟"و او  گفت" هیچ! "

...

تا صبح نخوابیدم.  می دانی یک دختر  هجده ساله ی تنها توی شب  این شهر  یعنی چه؟ یعنی کدام  بیابان؟ کدام بیمارستان؟ کدام  کلانتری؟ زیر کدام پل؟ بیهوش یا به هوش؟ ضربه مغزی  یا اسیر؟ ...مگر می شد خوابید؟

...

صبح  زود زنگ زدم به برادرم. گفتم  برود پیش لادن و دلداری اش بدهد. من که نمی توانستم مادر را تنها بگذارم و بروم. و برادرم رفت و بعد از یکی دو ساعت ، حدود ده ِ صبح زنگ زد  و گفت که خبری شده: یکی از دوست های دلارام گفته که پسرخاله ی او هم از بعد از کنکور  هنوز به خانه نرفته و آن دو نفر هر جا هستند  با هم هستند!

...

آخرین خبری که من دارم همین است. اما از بعد از ظهر دیروز دیگر پدر دلارام قدغن  کرده که  من و برادرم اجازه نداریم  زنگ بزنیم به خانه ی خواهرمان احوال خواهرمان یا دخترش را بپرسیم! ...

حمید هم عصبانی شد و گفت تو هم اگر لادن زنگ زد بهش بگو دیگر با تو تماس نگیرد. این چه رابطه ایست؟

...

و من همینطور گیج ِ روابط دنیا مانده ام. باید برید؟ باید تمام کرد؟ ... این شاید آخرین نخ از این رشته باشد که گسسته می شود...

 

+ کتا ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٩
comment نظرات ()