آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گزارش احوال

عصر سه شنبه است.

نوین دارد تلفنی دوست هایش را برای مهمانی جمعه اش دعوت می کند.

آقای سرویس کار کولر آمده دارد کولر ها را برای همین میهمانی آماده می کند.

من هنوز ظرف های نهار را نشسته ام.

 حمید زنگ زده گفته دارد می آید که یک وسایلی را بردارد برود یک جایی.

بروم یک مقدار میوه ببرم برای آقای سرویس کار کولر.

بروم ظرف های نهار را بشورم.

بروم ملافه های مادر را بریزم توی ماشین.

بنشینم این داستان چی بود...پامیلا؟* شاید هم اسمش چیز دیگری باشد که الان یادم نیست را بخوانم.

 نوین نشسته این کنار هی ترانه های عمو پورنگ را می خواند. می گوید اقلن بنویس آقاجون سلیمون چون بهتره. از نادر بعد از ظهر خبری نشده. باید می آمد فیش پرداخت مالیات انحصار وراثت را می داد. من خیلی وقت است که میهمان نداشته ام. این دختر حدود بیست نفر را دعوت کرده که پذیرایی شان شاید کار آسانی نباشد. می خواهیم کتلت و سالاد الویه درست کنیم. میوه و شیرینی و نوشیدنی و دسر و این حرف ها هم لازم است. دیروز هم رفتیم مانتو شلوار مدرسه ی تازه اش را گرفتیم که هی به رنگش غر می زند. رنگش یک رنگ این رنگی است :‌ ...........  من که از این رنگ بدم نمی آید اما نوین همه ش می گوید رنگ لباس های پرورشگاه جودی آبوت این هاست!

این بود گزارش احوال عصر سه شنبه ی من.

*پی نوشت:اسم اون داستان میلارپا بود.از امانوئل اشمیت.

+ کتا ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٤
comment نظرات ()