آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پراکنده فعلن تا پنج!

یک:

چون این‌که آمریکایی‌ها فکر می‌کنند که‌ می‌توانند با بمباران چند پایگاه‌ اتمی ایران مساله را حل کنند، اشتباه بسیار بزرگی است. به محض این‌که این کار را بکنند ایران که ساکت نمی‌نشیند. ایران هم با امکاناتی که در منطقه دارد سعی می‌کند آمریکا را وارد درگیری بیشتری کند و یک جنگ طولانی شروع خواهدشد.

این جنگ اگر اتفاق بیفتد، جنایت آمریکا ‌علیه ایران و مردم ایران است و باعث نابودی ایران ‌خواهد شد. در این پروسه حکومت ایران هم جزو مسوولان این جنایت محسوب خواهد شد.

این تصور که ایرانی‌ها فکر می‌کنند امریکا چون در عراق و افغانستان گیر است، وارد حمله به ایران نمی‌شود؛ این هم اشتباه است. آمریکا هنوز امکانات زیادی دارد و نباید قدرت و خطر این محافظه‌کاران را دست کم گرفت.

 از میان حرف های دکتر سعید رهنما، استاد علوم سیاسی دانشگاه یورک تورنتو

 توی پرانتز : پراکنده ام. یه پراکنده می گم یه پراکنده می شنوین! گاهی خودم هم تعجب می کنم از این همه پراکندگی.

میون این همه پراکندگی خوندن این جور خبر ها که البته مثل یک بیماری این روز ها منو نشونده پای نت و هی این ور و اون ور می بره که ببینه بالاخره تکلیف این بسته های پیشنهادی که هی میرن و میان چی میشه و عاقبت این برنامه هسته ای و این تورم لجام گسیخته و این خط فقر بالا رونده و این بی آبی و بی برقی و این صحبتا به کجا می کشه ... داشتم چی می گفتم؟ فکر کنم اینجای جمله باید بگم نور علی نوره! نمی دونم. گفتم که : ...

این روز ها  احتمال اینکه باد های خبر ابر های آسمان  مرا از هر روز پراکنده تر کنند بسیار است.

دو:

روی هم رفته حالم بد نیست. خوبم. دیروز کتاب خرده جنایت های زناشوهری را تمام کردم و لذت بردم از خواندنش. و برای کسانی که این کتاب را نخوانده اند توصیه می کنم که بخوانند. و گمان می کنم که پشیمان نخواهند شد. از خرده جنایت ها بیشتر از کتاب قبلی که از اشمیت خوانده بودم و داستان های کوتاه بود (یک روز قشنگ بارانی)  خوشم آمد. فقط همه ش داشتم تصور می کردم که چطور ممکن است این نمایش توی تهران اجرا شده باشد!

نکته ای که کتاب را جذاب می کرد این بود که در تمام متن نمایش خیلی زود به زود  خواننده غافلگیر می شد. گاهی  مثل خود زندگی واقعی. که هی آدم را غافلگیر  می کند و رو در روی خود و باور هایش قرار می دهد. و کم کم می شود باور کرد که همه ی تصوراتی که درباره خودمان و یک رابطه داریم اشتباه است.

برای رسیدن به آرامش

باید رها تر بود

رها تر

پرانتز: نمی دونم این نکته آخری شماره سه بود یا ربطی به پاراگراف قبلی داشت !

چهار:

یک یادداشت  دری وری از دیشب حدود ساعت دوازده :

خوابم می آید. نمی دانم چرا خنده هایم گم  ِ گم شده. چه اتفاقی بیافتد که خودم را مجبور کنم به زور لبخندکی بزنم. حمید طفلکی هم خیلی سعی می کند محبت کند و قربان صدقه ام می رود و می گوید بخند. و کار هایی می کند که مرا بخنداند. من هم سعی می کنم اما نمی شود! در حقیقت  مثل برج زهر ماری هستم که تظاهر کند به لبخند زدن! . حمید می گوید آن وقت ها هر وقت از در می آمدم تو با خنده در را باز می کردی. من آن روز ها را به یاد می آورم اما خنده هایم نیستند. ...

پنج :

مادرم دیشب خوابش نمی برد و بعد از سه چهار یلند شدن  بعد از ساعت یک نیمه شب و دوباره خواباندنش که گمان کنم تا حدود دو ادامه داشت، رفتم پیشش خوابیدم. وقتی پیشش می خوابم حس می کنم انگار به آرامش می رسد. یک جوری انگار خیالش راحت می شود... یاد آن زمان که نوجوان بودم می افتم. سال های جنگ بود و من شب ها به خاطر وحشتی که از صدای موشک ها و ضد هوایی ها داشتم به آغوشش پناه می بردم و تنها پیش او بود که می توانستم به خواب بروم...

پی نوشت :  خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳٠
comment نظرات ()