آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ظرف چند ثانیه

 

نمی دانم چرا گاهی اینطور میشوم... انگار هیچ نیرویی در بدنم نیست. بی جان ِ بی جان و خالی ِخالی.توی این چهل سال سابقه نداشته که چنین حسی داشته باشم. فکر می کنم اسم این حالت باید ضعف باشد!

الان همینطور ام. در حالی که الان باید بلند شوم مادر را به دستشویی  ببرم، اما قدرت بلند شدن ندارم. می ترسم توی دستشویی وقتی موقع بستن پوشک او به من تکیه می دهد و وزنش را بر روی شانه هایم  می اندازد دو تایی بیافتیم زمین...

راستش نای باز کردن چشمم را هم ندارم. دلم می خواهد دراز بکشم آرام چشمهایم را ببندم و ظرف چند ثانیه ناپدید شوم.

.

.

 

+ کتا ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۸
comment نظرات ()