آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

غم فردا

این روز ها  بد جوری دنبال خودم می گردم و هر چه در این راه پیش تر میروم،  انگار از خودم دور تر می شوم. 

توی شب بیابانی رها شده ام و راه های گوناگون را طی می کنم اما از هر جاده ای که می روم  به آرامش منتهی نمی شود. تمام وقت انگار دارم دنبال چیزی می گردم. و نمی دانم چیست. ذهنم آشفته ست.

فراموشکاری هایم زیاد شده. حس می کنم تکه هایی از خاطراتم پاک شده. انگار که دفتر چه ی خاطرات آدم توی جوی آب افتاده باشد. سال هایی را گم کرده ام. به خودم می گویم گذشته را رها کن. زندگی از این نقطه به بعد است. حال را دریاب. اما یک کسی توی سرم نشسته که بد جنسانه دائم  بالحن تمسخر آمیزی می گوید :

حال را ثابت کن!‌ ... بعد پیروزمندانه می خندد: اگر توانستی!  و ادامه می دهد:‌ حال وجود ندارد. حال هر لحظه زیر نوک مداد تو می میرد.

من دلم می خواهد بهش بگویم:

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب می گذرد...

اما چیزی نمی گویم...

.

.

پی نوشت بی ربط: میگم عجب بازی ای بوده دیشب بازی چک و ترکیه...!

پی نوشت بی ربط دو: در ضمن علت خاموشی های اخیر رو هم با چشم خودتون ببینین!

پی نوشت بی ربط سه : زنده باد دانشجو های دانشگاه زنجان

+ کتا ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٧
comment نظرات ()