آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

الان دارم یه لیوان چای شیرین داغ می خورم ...و گرچه سردم است اما خوش می گذرد

چون این چای داغ و شیرین را کسی برایم ریخته که من به او گفته بودم: ...دلم چایی شیرین می خواد

و او بی مکثی با روی خوش جواب داده بود که:...

اینکه چیزی نیست عزییییییییزم! الان برات یه لیوان چایی شیرین میارم.

...

و رفت آورد.

این مهربانی اش خیلی به دلم چسبید. و حالا دارم با کیف این چایی را- از ترس تمام شدنش- اندک اندک و آهسته آهسته و با جرعه جرعه هایی کوچک می نوشم. به باران پاییزی نگاه می کنم و از تنهایی ام لذت می برم.

اصلن هم به اين فکر نمی کنم که آن آدم مهربان که مهربانی اش خيلی به دلم چسبيد، چرا بعد از گذاشتن چای روز ميز من نا پديد شد!

 

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٧
comment نظرات ()