آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حتی توی آیینه

یک

نشسته ام انگشت هایم را رها کرده ام روی کی بورد ساعت را نگاه می کنم: یازده و چهل و دو دقیقه صبح است .  چه می خواهم بنویسم؟‌ مهم نیست!‌نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم یک کلمه را برای شروع انتخاب کنم... هیچ کلمه ای نیست!

دو

صبحانه و دارو های مادر را داده ام. پوشکش را عوض کرده ام. همینطور دارم به همین چند رقم آرزوی کوچکم که خیلی ها معتقدند اصلن آرزو نیست فکر میکنم. خب هر دست نیافتنی آرزو می شود. نمی شود ؟!...من اینجا کنج خانه نشسته ام به پرستاری از مادرم و هیچ ثانیه ای برای قدم زدن در پیاده رو یی شلوغ ندارم. و هیچ ثانیه ای برای اینکه فارغ از غم به یک بستنی لیس بزنم ندارم. پس این ها آرزو هستند. دارم با ثانیه های خودم لج می کنم؟‌ حقیقتش اینست که پشت زمینه ی به انجام رساندن همه این آرزو های کوچک باید "خیال ِ راحت" باشد که نیست.

سه

در حال حاضر یک قران پول هم توی جیبم جهت اقدام برای خرید پیراهن تابستانی یا کفش برای دخترک نیست. و برای خرید شیر و نان و شکر هم باید اول بروم بانک ! از رفتن به بانک هم به خاطر شلوغی خارج از حد تصورش وحشت دارم. چند روز پیش باز حمید چک داشت و پول نداشت و از ساعت یازده صبح تا چهار بعد از ظهر منتظر بودم که نوبتم شود!!مسخره است اما  برای همین یک عالمه کار بانکی روی هم انبار شده. کار های کوچک. مثل آرزو های کوچک:

گذاشتن چک سارا توی حسابش در بانک مسکن

گرفتن کارت تازه بانک پارسیان خودم از میرداماد که فعلن غیر فعال شده و امکان برداشت پول ازش نیست.

گرفتن کارت تازه بانک پارسیان دایی از یوسف آباد به همان دلیل قبلی.

گذاشتن پول های بابا توی حساب بلند مدت برای مخارج مادر

مراجعه به اداره بازنشستگی کل کشور جهت ارائه قیم نامه ی مادر برای دریافت نامه به بانک صادرات جهت دریافت حقوق مادر

گرفتن حقوق مادر بعد از آن

گرفتن حقوق دایی و گذاشتنش به حساب سپرده اش

پی گیری کار مالیات های انحصار وراثت از وکیل

...

چهار

خسته ام. از فکر کردن حتی خسته ام. بین کار ها و مسولیت ها خودم گم شده ام. هیچ کجا نیستم. حتی توی آیینه.

 

+ کتا ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
comment نظرات ()