آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

قد کشیدن آرزو ها

 

آرزو های کوچک را

اگر به حال خود رها کنیم

بزرگ می شوند!‌

 

دلم یک دوربین عکاسی خوب می خواهد. دوربینمان یک هفته ایست که خراب شده و بنا بر این ماهیگیری بی ماهیگیری! خب دلم خواست عکاسی از پرنده ها را به زبان خودم اینطور بنویسم!!. تازه دوربین خیلی خوبی هم نبود. یک دوربین می خواهم که لنز های واید و تله ی خوب داشته باشد. که با آن بشود از بلبل هایی که مثل این ها لای برگ های درخت خرمالو می نشینند هم عکس های خوبی بگیرم.

دلم یکی دو تا پیراهن تابستانی سبک و خنک و راحت می خواهد. دلم از آن کرم پودر هایی که زیر چشم می زنند و این گود رفتگی های زیر چشم ها پشتش پنهان می شوند و به همین دلیل آدم را سرحال تر از واقعیت خودش نشان می دهند هم می خواهد.

دلم می خواهد توی این شب های پیش از تابستان بروم توی پیاده رو های شلوغ شهر راه بروم و ویترین تماشا کنم. همینطوری بیخودی! و اگر از کنار یک بستنی فروشی رد شدم یک بستنی قیفی هم بخورم. دلم می خواهد بعدش بروم توی یکی از پارک های همین تهران خودمان که البته فواره هم داشته باشد. و نزدیک فواره بنشینم و یک کمی خرده خرده های آب گاه گاه بخورد به صورتم. ... این ها آرزو های بزرگی ست؟

 

پی نوشت: خواندنی روزانه !

پی نوشت مهم: فعلن این لینک  فیلتر ها را پشت سر می گذارد

پی نوشت مادرانه : نوین هم به روز شده

پی نوشت آخر: گل شبدر هم به روز شده

+ کتا ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۱
comment نظرات ()