آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پیشرفت آلزایمر

حال مادر یک کمی بد تر است.

خوابش خیلی زیاد شده و بیشتر روزها تا ظهر می خوابد و تمایلی به بیدار شدن ندارد. بعضی روز ها هم سطح هوشیاری اش به شدت پایین می آید. آن روز ها من هیچ طور جلوی اشک هایم را نمی توانم بگیرم. و هی صدای دکتر توی سرم این جمله را تکرار می کند که :‌ از این به بعد رو به خاموشی می رود...

تازگی ها دارد توی بلع غذا هم با مشکلات بیشتری مواجه می شود. تعداد دفعاتی که لقمه را نمی تواند ببلعد زیاد شده. بیشتر توی راه نفس اش می رود و به حال خفگی می افتد. من می میرم و زنده می شوم تا لقمه بیرون بیاید و نفس بکشد. چه نفرینی است این بیماری؟... گمان می کنم باید دیگر غذا ها را له کنم و قاشق قاشق در دهانش بگذارم. باید بیشتر چیز ها ی مایع بخورد.

وقتی که می گویم دو چشم هستم برای تماشا این ها را می گویم. دو چشم باشی در مقابل عزیز ترین ات که خاموش شدنش را ببینی و نتوانی کاری بکنی...

امروز صبح دختر عمویم زنگ زد و شماره تلفن یک مرکز پرستاری را داد که از کار پرستار هایش تعریف شنیده بود. نمی دانم چه تصمیمی باید بگیرم. توی زندگی ام هیچوقت توی چنین دو راهی ای گیر نیافتاده بودم.

شوخی ندارد. کم کم باید بروم خانه ی خودمان را مبله کنم و برای دخترک آماده کنم. بنا بر این باید از یک پرستار در نگهداری مادر کمک بگیرم. شوخی ندارد زندگی.

پی نوشت: خواندنی روزانه !

+ کتا ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٠
comment نظرات ()